تبلیغات
open mind - *پایان مرموز*Secret Ending قسمت 2

*پایان مرموز*Secret Ending قسمت 2

چهارشنبه 6 تیر 1397 09:44 ب.ظ

نویسنده : ...Fantasy...


اوف این قسمتم گذاشتم :|
بهتون بگم که اصلا حوصله داستان نوشتنو ندارم ولی میخوام بقیه این داستانو بدونن :/
خو دیگه مطمئنا میدونین که باید برید ادامه مطلب
و قبل از اون بگم که تولد خودم مبارک :|
31 خرداد تفلدم بوده :/
بسه دیگه دارم زیادی حرف میزنم



«مردم اینجا چه چیزایی که نمیخورن !» جیم گ فستت
نااالذدتتالبلغتذرزبلاتذرزلار
خطا
خطا
خطا
خطا
شخ=@9ص
لــــــــــــــــــ-----------------------------------------------
لـ
باورم نمیشه که خواهرم تو این همه مدت داشته گوشت گربه میخورده !
حالا واقعا خوشمزست یا نه رو نمیدونم
«یه چیزی.... اگه اینا دوست دارن که من بمیرم پس چرا باید به ما کمک کنن از اینجا بریم؟»
-تا اونجایی که فکر میکردم احمق نیستی.... خوب اینم یه چیزیه. میتونیم یه چند تا جادوگر خوب استخدام کنیم و برگردیم خونه
-به نظر من که ایده خوبیه. هرچی هست منطقی تر از شورش و نمیدونم پادشاه چی چی شدنه
خواهرم میره توی یخچالش رو نگاه کنه. دقیقا مثل قبله. فقط موهاش یه ذره بلند تر شدن ولی مدلش همونه. چشماش مثل قبل قهوه ایه.... اما اینبار انگار قرمزه... نمیدونم. هنوز هم مثل قبل بامزگی خودش رو داره. طرز حرف زدنش اصلا تغییر نکرده. قبلنا همه وقتی حرف زدنش رو میشنوند میگفتن چقدر بامزست، اما الان فکر نمکنم هنوزم بگن بامزست.
«مثل اینکه هیچ ماکارونی نداریم. میتونم برم برات یه ذره بخرم» خواهرم میگه. صداش کمی کلفت تر شده. هر طور که نگاه میکنم نمیفهمم چرا فکر میکنم اون خواهر منه. یه احساس عجیبی تو خودش داره... نمیدونم چطوری توضیحش بدم فقط عجیبه. این احساس رو از بچگی احساس میکردم.
-منم میام
-چی چی ؟
-گفتم منم میام. الکی ادا در نیار که منو نشنیدی
-آخه کدوم احمقی میاد از کنار یه مشت آدم خور راه بره؟ تو قشنگ داری طلب مرگ میکنی
-اولدش که خودتم آدم خوری. دومندش اینکه من میخوام قبل از رفتنم یکمی این درو برا دور بزنم
خواهرم کمی مکث میکنه بعد میگه
«باشه! فعلا حواسم به تو میشه و وقتی گفتن که تو کی هستی ساکت باش باشه؟ یه جیکم ازت در نیاد! من بهشون میگم که یه ذره خون انسان رو لباست ریخته شده. یه سویشرتم دارم اونو باید بپوشی
-هر چی تو بگی رئیس
-همون خواهر گفتنت کافیه
من کمی میخندم.
به من یه سویشرت تابستونی میده. خیلی نازکه و نمیدونم چرا چیز هایی مثل این اصلا وجود دارن! آخه کی میره تو تابستون سویشرت نخی بپوشه
«کلاهش رو بزار سرت» به من میگه
کلاه رو سرم میزارم و سعی میکنم تاح جایی که میتونم خودم رو بپوشونم
دستم رو میگیره. باورم نمیشه! دستش واقعا سرده. موندم همه خون آشاما انقدر سردن؟
ما باهم دیگه میریم بیرون هوای بیرون خیلی گرمه.
تو این مدت دست آرینا رو خیلی خوب چسبیدم. اما باز هم دور و برم رو نگاه میکردم مردم هنوزم به من نگاه میکنن اما نگران چیزی نیستم
-زبان این آدما چیه ؟
-فارسی. تو این دنیا همه فارسی حرف میزنن
-برای چی ؟ چرا فارسی از همه زبانا ؟ چرا انگلیسی نه؟
-چونکه کسایی که این دنیا رو ساختن و کشف کردن فارسی بودن
-آهان...
بالاخره به سوپر مارکت میرسیم. مغازه بزرگیه
ما بدون هیچ حرفی خریدمون رو میکنیم. یه لیوان بزرگ به بار مصرف که دهانش بستست. بنظرم این همون ماکارونیه.
یه کمی هم نوشیدنی از یخچال برمیدارم. دو بطری که اگه اشتباه نکنم هرکدومشون یه لیترین. روش عکس گربه ای رو میبینم که انگشت شصتش رو بالا گرفته
فروشنده تو این همه مدت داشته به من چپ چپ نگاه میکرده. وقتی که داشتیم میرفتیم آقاعه گفت : «اگه اشکالی نداره میتونم بدونم اون آقا چه چیزی هستن؟ فقط میخوام بدونم»
خواهرم انگار یکمی هول شده. میگه: «... آم... یه خون سیاه!»
-واقعا؟! یه خون سیا-
قبل از اینکه بتونه حرفش رو تموم کنه ما از مغاره میریم بیرون. از مغازه تا خونه رو میدوویم. میخوام بدونم این خون سیاه چیه و اصلا هم حس دویدن ندارم، اما میدونم که میتونم کشته بشم اگه همینجا از پا بیفتم
تونستیم به سلامت به خونه برسیم. همین یه ذره راه نفسم رو گرفت!
«شانس اوردیم!» خواهرم میگه
یه چند ثانیه صبر میکنم تا نفس خودم جا بیاد. آرینا انگار زیاد خسته نشده.
«هوف... نمیدونم. راستی این خون سیاها کین؟» من میگم. تا به حال اسم خون سیاه به گوشم نخورده
-خون سیاها یه نصل جدیدیه که دارن روش کار میکنن. خون سیاها قبلا انسان بودن بخاطر همینم  خیلی شبیهشونن. اونا خون و چشمشون سیاهه. بخاطر همینم بهشون میگن خون سیاه. هنوزم در حال ساختن و کامل شدن. فقط باید بیشتر درست کنن. خون سیاها برای این ساخته شدن که در جنگ ها شرکت داشته باشن
-چه چیزایی...
-آره میدونم خیلی وحشتناکه
-نه بابا خیلی باحاله!
آرینا برای یکمی به من چشن غره میره. از این طور رفتارش اصلا خوشم نمیاد
آرینا برای من کمی ماکارونی درست میکنه. توی لیوان ماکارونی کمی آب جوش میریزه و چند دقیقه صبر میکنیم تا آماده بشه. بعد از اینکه آماده شد بدون هیچ حرفی غذا رو میخورم. آرینا انگار گشنس نیست.
نمیدونم چطوری یه خون آشام شدش. شاید واقعا وقتی انسانی توسط یه خون آشام گاز گرفته میشه یه خون آشام میشه. من خودمم از اسم خون آشام خوشم نمیاد.... همیشه بهشون میگم شبح
صبر کن ببینم.... تازه یادم افتاد. چطوری تونستم بفهمم آرینا داره چی میگه ؟
مگه اون خودش نگفت که فارسی حرف میزنن ؟ پس چطوری ؟
خیلی ذهنم درگیر این موضوع میشه. سعی میکنم بفهمم چرا
یک صدایی به گوشم میخوره
صداش دقیقا مثل صدای خواهرمه، ولی نازک تر. مثل وقتی که بچه بود
میگه «تا به حال نفهمیدی ؟ تو میتونی از جادو استفاده کنی.» این صدا رو چند بار قبلا هم شنیدم و همیشه هم فکر میکردم که دارم با خودم حرف میزنم. اما به هیچ وجه هم فکرش رو نمیکردم که من بخوام از جادو استفاده کنم. فکر نکنم این صدا از مال خودم باشه. تو ذهنم به خودم میگم «تو کی هستی؟» اما هیچ چیزی نگفت
اون کیه ؟
سعی میکنم اینارو از ذهنم بیرون کنم. ذهنم مشغول بود حالا مشغول تر شد
بقیه روز چیز خاصی اتفاق نیفتاد
کمی با همدیگه حرف زدیم. البته از اون حرف هایی که معمولا دوستا به هم دیگه میگن و هیچ چیز خاصی توش نیست. آرینا کمی از مامان بابام پرسیدن. بهش گفتم که از همدیگه طلاق گرفتن و با مامان و ناپدریم زندگی میکنم. اولش انگار کمی ناراحت شد ولی هیچی نشده به حالت عادی برگشت. آرینا تقریبا تو این دوروبرا معروفه و انگار خیلی هم دوست داره. احساس میکنم که از هر لهاظ با همدیگه متفاوتیم. من معمولا کسی هستم که دوست نداره با مردم درگیر بشه و یا هواس همه به من باشه، معمولا خودم رو کمی خشن نشون میدم که مردم زیاد طرف من نیان که البته کار هم کرد. زیاد خوشم نمیومد که اونطوری رفتار کنم، اما واقعا دلم نمیخواست که پیش هیچ کسی باشم. معمولا مردم از تنهایی خوششون نمیاد، اما من عاشقشم. هرچی کمتر با مردم در ارتباط باشی، کمتر برات دردسر درست میشه.
وقتی از زندگی آرینا پرسیدم فقط گفت «چیز خاصی درمورد زندگی من نیست. من با خوردن کمی خونِ خون آشام اینطوری شدم. البته مجبورم کردن و بعد از اون هم چند تا دوست پیدا کردم. همین»
خیلی دلم میخواد بیشتر درمورد این دنیا بدونم


اووف. این قسمتم تموم شد :|
و شما هم دیدید که چگونه شخصیتامون از دست یه فروشنده فرار بکردن :/
نظر مظر یادتون نره وگرنه عصبانی میشم :|



دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 8 تیر 1397 12:39 ق.ظ