تبلیغات
open mind - *پایان مرموز* قسمت 1

*پایان مرموز* قسمت 1

دوشنبه 28 خرداد 1397 07:09 ب.ظ

نویسنده : ...Fantasy...

هوف بالاخره گزاشتمش
بنظرم خودم که بدک نیست
برای خوندنش برو ادامه مطلب


جیم از کنار دیگران میگذره. یک روزی میشه که داره راه میره و انگار به یک دنیای دیگه رفته
خودش هم نمیدونه که چرا اینجاست و چرا همگی سعی دارن بهش نزدیک بشن و چند نفر هم حتی سعی کردن بهش حمله کنن

تنها چیزی که ازش باخبره اینکه که اون تنها کس عادی تو این دنیا هستش

تنها چیزی که یادش می آد اینه که بعد از سال ها بالاخره دنبال خواهر گمشده ش میگشت و بدون اینکه بدونه کجا داره میره داشت دنبالش میگشت و حالا هم اینجاست

یک نفر دست بزرگ و خشنش رو روی شونش گزاشت. جیم باز هم فکر کردش که یک نفر سعی داره اون رو بخوره پس سعی کرد از دستش فرار کنه اما قبل از این که بتونه اون شخص در گوشش به زبان خودش زمزمه کرد : میدونم دنبال کی هستی، اون تو سمت راست کوچه هستش. پلاک 3

جیم بالاخره بهش نگاه کرد اون صورت ضبر و خشنی داشت. تقریبا مثل تمساح بود. انسان اون شخص رو نمیشناخت اما بهش اعتماد کرد. هرچی نباشد در این یک روز او تنها کسی بودش که زبانش رو بلد بود. دعا میکردش که منظورش از «اون» همون کسی باشه که فکر میکرد هستش

اون به کوچه باریک میره و سمت راست رو میگرده. اولش نتونست پلاک سه رو پیدا کنه ولی بعد دید که زیر یکی از تابلو های که انگار پلاک بود به زبان خودش 3 رو نوشته

قلبش داشت تند تند میزد. هی دعا میکرد که خودش باشه و بعد زنگ خونه رو زد

یک خانمی با موهای بلند مو اسبی به رنگ زرشکی که انگار طبیعی بودش در رو باز کرد. تا جیم رو دید سر جاش میخکوب شد جلوی دهانش رو گرفت و عقب رفت بعد به زبان پرتغالی گفت :بیا تو

جیم اولش اون رو نشناخت ولی بعد که دقیق تر نگاه کرد مطمئن شد که خود خواهرشه

اون داخل رفت و با خوشحالی گفت :آرینا اینجا چیکار میکنی؟ منو بگو که فکر کردم تو مردی! وای نمیدونی چقدر سختی کشیدم تا تورو پیدا کنم! مردما اینجا چقدر عجیبن. مثل این میمونه که به یه دنیای دیگه ای رفته باشم. حالا بیا باهم دیگه برگردیم

آرینا اولش هیچی نگفت بعد از یه مدتی دستش رو برداشت و کمی نفس عمیق کشید. بعد گفت: سلام....جیم؟ خیلی وقت بود ندیده بودمت. چطوری اومدی اینجا اصلا؟ بدو برو همونجایی ازش اومدی چونکه اینجا جای تو نیست.

جیم سعی کرد بهش نزدیک تر بشه تا بقلش کنه اما آرینا نزاشت و گفت: بهتره به من نزدیک نشی

-برای چی؟ باو بیخیال ما خواهر برادریم! بعد از سالیان سال ها من تورو پیدا کردم! بیا با همدیگه بقل کنیم دیگه.

-نه جیم نه... تو باید الان فهمیده باشی که کسایی که اینجا هستن انسان نیستن نه؟

جیم بعد از کمی فکر کردن گفت: خب آره! باورم نمیشه اونا آدم خورن. بعضی هاشونم لباس های خیلی مسخره ای پوشیده بودن مثل گوش و دم های سگ! بعضی هاشون خیلی واقعی بودن اما خب مثل اینکه همشون یه مشت آدمخور دیوانه بودن

-جیم گوش کن بله اونا آدم خورن منم هستم!

-هی هی هی! صبر کن ببینم تو... پس برای همینم اینجایی! اما چرا؟ چرا آدم میخورید؟

جیم اصلا عصبانی یا شکه نشده بود، فقط میخواست بدونه

-همه کسایی که اینجا هستن آدم نیستند. یکی ممکنه نصف انسان باشه یکی ممکنه خون آشام باشه. این مکان برای این ساخته شده که مردم از دست انسان ها راحت باشن. البته آرزوی خیلی هاشونه که به دنیای آدم ها برن

-پس برای اینه که همه سعی دارن منو بخورن! صبر کن ببینم... پس تو چی هستی؟

جیم بالاخره شوکه شدش و کمی هم ترسیده بودش. نمیخواست باور کنه که تنها خواهر دوقلوش یه غیر انسان شده

-من یک خون آشامم. برای سلامتی خودته که زیاد بهم نزدیک نشی...

-سلامتی به درک! من به این چیز ها اهمیت نمیدم فقط بیا از اینجا بریم!

-چرا نمیفهمی جیم؟ راه فراری نیست ما همه اینجا گیر افتادیم مخصوصا تو! اینجا جای خیلی خطرناکی برای تو هستش نمیدونم چطوری تونستی بیای اینجا ولی هرطوری که خودت انجامش دادی برگرد!

-بلد نیستم

-چی؟

-گفتم بلد نیستم!

آرینا دیگه حوصله توضیح دادن نداشت. فقط میخواست که اون از اونجا بره. تشنگیش خیلی زیاد شده بود و سال ها بود که هیچ خون انسانی نخورده بود

دیگر به جیم تسلیم شد و گفت: باشه باشه یه فکری بهش میکنم. اما هرکاری میخوای بکنی باید اول شورش کنی

-شورش؟ به کی؟ برای چی؟

-شورش علیه پادشاه. اون کسی هستش که این طلسم رو گزاشته و بگم که اصلا پادشاه خوبی نیست. تو اگه شورش کنی هم پادشاه میشی هم میتونی از اینجا بری و قانون های خودت رو بزاری

بعد از کمی مکث ادامه داد: اما اول باید مردم های زیادی پیدا کنی. البته باید کمی صبور باشی و ممکنه زمان خیلی زیادی ببره اما باید مطمئن شد که هیچکدومشون ما رو لو نمیدن

-خب پس معلوم شد میریم مردم رو پیدا میکنیم و خلاص

-کجا میری جیم؟ مثلا 17 سالته اما مثل بچه ها که داری رفتار میکنی! یه ذره فکر کن. بنظرت منطقیه که یه آدم بره به بقیه بگه که بیان بهت کمک کنن تا تو فرمانروایی کنی؟ نخیرم اونا آرزوشونه که تو بری تو شکمشون!

-اوخ... ببخشید هواسم نبود

-حتما گشنته نه؟ دهنت که بوی بدی میده پس فکر میکنم هستش

-هی!

-شوخی کردم شوخی کردم! خب از شانس تو کمی ماکارونی از دیروز مونده

-مگه خون آشاما هم ماکارونی میخورن؟

-نه ولی یه چند تا دوست دعوت کرده بودم. من کمی گوشت گربه خورم

-اه حالم رو بهم زدی

-خودت رو جمع و جور کن مثلا یه پسری :|


خو میدونم هیچ کس اینو نمیخونه بخاطر همین هم هیچی نمیخوام <:
فقط همینطوری برای دوچرخه زنگ زدم میزارم



دیدگاه ها : comments
آخرین ویرایش: سه شنبه 29 خرداد 1397 12:46 ب.ظ